تبليغاتX
هزار و یک شب نگار
دست نوشته های محمد شبانپور پژوهشگر، نویسنده وکارگردان فیلم کوتاه

تولد

دوم امرداد ماه که فرا می رسد هرلحظه اش برای من خاطره  است .گویی که مدتها، یعنی 29 سال پیاپی است درضمیر ناخودآگاه من تصور یک اتفاق به یاد ماندنی قابل پیش بینی است .شاید این موضوع درنظرگاه عادی چندان چیز مهیجی نباشد ولی برای من وکسانی که متولدین این روز به خصوص می باشیم موضوع کاملا شگفتی خاصی به همراه دارد .درپایان شب یکم ودربدو روز دوم امرداد ، مادر عزیزترازجانم دربهبوحه امردادسال 1332 ، درخانواده  ایی ازقشر زحمتکش ولی نامدار به دنیا می آید کیان مادری ام(جد مادری)به نام غلامحسین و اونیزفرزند مهدی ، خان محله دوست داشتنی سردوراهی یزد می باشند. مادرم دردوسال ونیمی از عمر پربرکتش پدررا پس از سفر زیارتی ازدست می دهد وبماند داستان پرفراز ونشیب زندگی شان ....واماتولد خودم درروزدوم امردادسال 1358اتفاق افتاد دربیمارستان شیر وخورشید یزد که هم اکنون جز نامی ونشانی ازسر درآن چیزی ازآن باقی نمانده است. سالهای پیاپی آمدند ورفتند وهرچه بیشتر گذشت من باشعف بیشتری به این روز میمون ومبارک درخانواده ام فکر می کردم.

وهیچ  اتفاق نیافتاد که  کسی جز مادرم این روز را چون خودم یادآوری نکند وتبریک زاد روز تولدمان رابه زبان نیاورد وهمیشه یکی دوروز مانده بود به آستانه ماه امرداد سعی می کردم که مادرم را شگفت زده کنم. ولی پیش دستی مادرم گواه این مسئله است که وقتی به این ایام نزدیک می شدیم می گفت: تنت سالم باشه مادرجان.... روزهای گرم ودم کرده  ایام تیر وامرداد یزد  پر ازحوادث خاصی برای من بوده است. دراین سالها وازهمه مهمتر اینکه فارغ از دغدغه روزتولد خودم ومادرم یک حادثه غیرمنتظرانه ایی درسال 85 دراین روز میمون ومبارک درخانواده ام اتقاق افتاد وآن تولد اولین فرزند عزیز ودوست داشتنی ام کیان بود که کاملا شگفت زده شدم. از آن وقتی که دکتر گرانقدر(آقای صنعتی) که 29 سال پیش تر، تولد من رادر 2امرداد تخمین زده بود، روی تصاویر امروزی ومدرن سونوگرافی  ازسلامت فرزندم خبر داد وتولدش را دقیقا نه ماه ونه روز یعنی روز دوم مرداد قطعی دانست . لحظه تشخیص کیان چهارماهگی اش را می گذراند واز آن لحظه ما بی تاب آمدنش درروز مقرر بودیم ولحظه شماری می کردیم. واو آمد وخدا بر من ومادرش  منتی بزرگ نهاد . چه روزهای بودند دوم امرداد سال 85 وچه گذشت  کیان ازسالهای پیشتر نامش را درهمه ی خانه مان ومکتوبات ویادداشتهای گذشته من حک کرده بود وحضوری توامان داشت. من پیش ازتولدش گاهی ندینده چهره وسیمای او را درنظر مجسم می کردم .پسری باموهای لخت خوابیده بلند ویلی تنومند چون رستم فردوسی حکیم. وهمان شد...هنوز موهای پر وجوگندمی بلند تولدش رادارد. وجالب آنکه نه به موهای فر من ونه به موهای فر مادرش شباهتی دارد ودرچهره اش عمق خود وهمسرم را می بینم ....تولد یکسالگی کیان وتولد 28 سالگی خودم و54 سالگی مادرم را درسال 86 درپادگان خاتمی یزد درجمع دوستان همخدمتی ام گذراندیم وچه شبی بود شب تولد وآنهم درآسایشگاه که محدودیتهاش را همه خدمت رفته ها می شناسند خاطره اش را دروبلاگی دیگر خواهم نوشت.  هر چه تلاش کردم نتوانستم مرخصی بگیرم ومن که در مرخصی های ایام آموزشی باموترم زبان زد شده بودم قسمت ود که درشب تولدم درپادگان بمانم با وجود آنکه روز سوم امرداد مرخصی میان دوره آغاز می شد . بگذریم...  تولد 2 سالگی کیان وتولد خودم ومادرم را روز چهارشنبه خیلی ساده برگزار کردیم وبرنامه مفصلی را تدارک دیدیم برای جند روز آینده که فکر می کنم تا آنروز مجددا مطالبی خواندنی را درج خواهم کرد. وازاین جا به همه آمده ها زاد روزشان را تبریک می گویم وبه همه مسافران به مقصد رسیده نیز از نوع شاد باش جاودانگی شان را درآن سرای ابدی آرزودارم ....به یاد حسین پناهی .خسروشکیبایی وهمه امردادیان جاوید.... 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:27  توسط محمدشبانپور | 
ششم فروردینی دیگر و زادروزی دیگر از تولد اشو زرتشت مبارک .
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:19  توسط محمدشبانپور | 
ششم فروردین روز تولد اشو زرتشت مبارک
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:10  توسط محمدشبانپور | 

پیشدادیان

                        بیوراسب ضحاک                              بیور به پهلوی ده هزار و حاک یعنی اسب /.او ده  هزار اسب تازی داشت.

پارسیان او را ده آک گفته اند چون ده آفت و رسم زشت در جهان آورد.اهالی یمن ضحاک را از خود می دانند.ومی گویند او که شتران وحیوانات وحشی ستایشش می کنند، از ماست.غالب راویان چیزی را که بر سر دوش او بود دوبرآمدگی به شکل مار گفته اند که او ازدرد آنها  موقع حرکت عذاب می کشید وبدین وسیله مردم را می ترساند.وبرای آرامش درد علاجش مغز انسان را بایستی که بر دو شانه اش بمالند .و  جوانان زیادی را سر می بریدند ومغزشان را به مارهای سر دوش او می دادند.او شیر وپلنگ وببر وهر حیوان وحشی را جادوی خود کرد.

چون ضحاک به حیله اهریمن، پدر خود(مرداس) را بکشت، از اهریمن خواست که آرزویی اگردارد بگوید و او گفت از بسیاری- مهر وعلاقه به ضحاک می خواهد بر دو شانه اش بوسه زند .پس بوسه زد وجای آن دو زخم وبرآمدگی ریش شد و دو مار سر برآورد وهر چه می بریدند باز بر می آمد.(شاهنامه).

اهریمن ضحاک را به کشتن پدر اغوا کرد وگفت چون پدرت رابکشی به توسوگند می دهم جهاندارجمشید را به اسارت تو اندازم و او مقهور تو گردد. و گویند او ضحاک را به پدر کشی وانهاد وگفت چرا باید با پدرت که کدخدایی است در یک خانه باشید.پدر تو عمر بسیار خواهد کرد.تو اورا نابود کن تا به جا ومقام بالاتری برسی و ضحاک گفت این سخن سزاوار نیست وهرچه جزء این خواهی می کنم .اویش گفت چون نخست سوگند پیمان با من را تو بستی هر چه من می گویم کن واگر از فرمانم سر پیچی کنی سوگند بر گردنت خواهد ماند وتو خوار می شوی و پدرت ارجمند .پس به تعلیم اهریمن بر سر راه پدرش چاه کند و روی آن بپوشاند.  مرداس در چاه بیافتاد وبمرد وضحاک بر جای پدر بنشست.

ضحاک ماردوش به اژدهاوش سه سر وشش چشم تبدیل گشت.او جادوگران را پس از کشتن جمشید به دور خود جمع کرد واز آنها فن جادو آموخت.وافسون خویش را بر زنان زیبا روی هم کارگر انداخت ودختران جمشید را نیز افسون خود کرد وبه دام خود انداخت.وکژی وبد خویی به آنها یاد داد.

دیوی شرط کرد که جادو به تو یاد می دهم ،اگر پدرت را که تورا از فن جادو منع کرده بکشی، پس ضحاک برای رسیدن به دیو، پدر خود را بکشت.

یک روز را بدون جادو نمی گذراند.فریدون چون ضحاک را بگرفت در کوهی در دماوند به چاهی ببست وبعضی گویند هنوز جادوگران به آنجا می روند ودر آنجا تعلیم می بینند.

                                                                                             اگر می شنید پهلوانی دختر خوبروی دارد اورا می کشت ودختر رابه شبستان خود می برد واو را نه به رسم دین وکیش، که بنده وپرستنده خویش می کرد.واگر وی را از چهارپا یا زنی خوش می آمددر یک نی زرین دمیدی وهر چه خواستی در دم پیش وی آمدی وافسون خویش کردی.

در روز مهر فریدون ضحاک را به اسار ت خود گرفت. وهمه را به ملک خودشان مالک وباز گردانید . دمیدن جهودان در بوق کاریست که ضحاک بانی شد وآن این بود که چون زن یا چهارپا یا چیزی را می خواست افسون وجادوی خود کند در نی زرین کلماتی را به آوای خوش می دمید وهمه چیز در حضورش مهیا می شد.

روایتی است که جمشید خواهر خویش را به یکی از اشراف داد واو را پادشاه یمن کرد وبیوراسب ضحاک از خواهر جمشیدوملوک یمن به دنیا آمد!

دختران پاک دامن جمشید به همسری ضحاک در آمدندو چون فریدون ارنواز وشهنواز/شهرناز/ را از دست او آزاد کرد ضحاک چون این بدید، مست خراب افتاد وفریدون کله او را با گرزی گران بکوفت وغفلت وبیخردی بر ضحاک افزون شد.فریدون دستور داد تا سر دختران جمشید را از آلودگی بشستند.

ارماییل وکرماییل دو وزیر بیوراسب ضحاک بودند که هر روز سر دو جوان را برای ماران بر دوش او می آوردند.وبه قولی آنها از تدبیر خود بر ظلم ضحاک چیره شدند وهرماه سی نفر جان سالم به در می بردند بدین قرار که به جای دونفر هر روز سر یکی را می بریدند وبا مغز گوسفند می آمیختند وبه ماران ضحاک می دادند.وآن دیگری را رها می کردند.

خواب ضحاک حقیقت یافت.چون چهل سال به پایان عمر او باقی مانده بود شبی دیر هنگام خوابی دید و به شگفتی خواب، فرمان داد تا شهنواز و ارنواز با کسی در میان نگذارند وگرنه مرگشان حتمی است و او خواب دیده بود که سه تن با گرزی گران بر سرش می کوبند وبعد که توسط منجمین وخواب پردازان تعبیر شد سخن از تولد آفریدون آمد که چون بزرگ شود او را نابود خواهد کرد.واز آن سوی ضحاک در جستجوی زاده شدن چنین پسری بی قراری کرد تا او را بکشد ولی مادر فریدون /فرانک/ فریدون را از دست ضحاک نجات داد وتا وقتی که او بزرگ شد ودر مقابل ضحاک ایستاد و خواب به حقیقت پیوست. همراه با فریدون گاو بر مایه نیز زاده شد که فریدون از شیر او تناول کرد وبزرگ شد .فریدون پنهان از ضحاک در هندوستان وبعد در البرز کوه پرورده شد و وقتی بزرگ شد نزد مادرش سراغ از پدرش گرفت وهمینطور از وقایع مطلع شد.

فریدون باگرز گاو سر به کین خواهی ضحاک رفت.کاوه آهنگر پیشاپیش وهمراه فریدون پرچم جنگ برافراشت.کاوه نیز به خونخواهی فرزندانش که خوراک ضحاک ودر بند او بودند برخاست...فریدون در سرزمین بیت المقدس امروزی بر تخت ضحاک دست یافت ولی ضحاک به هندوستان گریخته بود .فریدون دختران جمشید را نجات داد وسوی هندوستان شد و وقتی ضحاک برآشفته به سوی کاخ خود در راه بود با سپاه فریدون روبروشد و درنبردی که ضحاک قصد داشت تا خون شهنواز را بریزد ،فریدون با گرز گاوسر خود برسر او کوبید وسروش آسمانی رسید که هنوز وقت مرگ ضحاک نرسیده وفریدون دست نگه داشت وطبق فرمان، ضحاک رادست وپا بسته به کوه دماوند برد وبه تخته سنگ بست تا ضحاک به زجر از هم گسسته شود .وچون به روز مهر بود آنروز را روز مهرگان نامیدندوجشن بر پا کردند.راویان گفته اند که ضحاک از فریدون پرسید تو برای خاطر کین اجدادت مرا می کشی ؟.وفریدون جواب داد که به خاطر گاو بر مایه که مرا را شیر داد وبزرگ کرد وتو گاوبرمایه را برای رسیدن به خون من کشتی ،می کشم.

کاوه آن پیش بندی که آهنگران را باشد،اندر سر چوبی پرچم  کرد ومردم را برعلیه ضحاک فرا خواند ونزد فریدون برد و فریدون آن را با زر وطلا وجواهر پوشاند و درفش کاویانی نامیدش و آن درفش یا علم را همه ملوک پس از فریدون نیز سخت گرامی داشتندو ودر هر جنگی آنرا از خزانه بیرون آوردند و از آن ظفر وپیروزی طلب کردند وظفر یافتند وهرملوک به آن یاقوت وجواهر آویزان کرد به رسم وعهد دیرین . تا به شهریاری یزدگرد سوم رسید و چون اعراب بر  یزدگرد سوم غالب شدند آن درفش کاویانی را نزد عمر خطاب بردند و او جواهر و زر  را از آن باز کرد و باقی را در آتش بسوزاند. درفش کاویانی را نور وفروغی شگفت بود که جهان از پرتو نورش زرد وسرخ وبنفش می شد.

وگویند که درفش از پوست شیر بود که کاوه بدان طلاو زر آویخت وبر چوب کرد ومردم را به جنگ با ضحاک برد.

گویند که از پس فرار ضحاک مردمان به کاوه گفتند که بر تخت شاهی نشین و اوگفت تخت سزاوار من نیست ومن از بهر آن بر نخاستم که مملکت گیرم .آنرا باید یکی از فرزندان جهاندار جمَشید برسد و او آفریدون فرزند آبتین از کیان جمشید است.

درشاهنامه رودابه را دیوزاد گویند زیرا از نژاد اژدهاک یا ضحاک بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:31  توسط محمدشبانپور | 

                                        هوشنگ

او را زین آوند گویند،یعنی تمام زین افزار.واین بدان سبب است که وی چون به کین خواهی سیامک برخاستی سلاح وجنگ افزار خواستی وفرمان بداد تا از آهن سلاح بساختند واز آهن ابزار زراعت نیز بساختند.

 

هوشنگ از آن فر ایزدی که داشت،به هر دو دست گوش شیر بگرفت وسر او به سنگ زد تا همه دندانها ولب شیر خرد بکرد.آنگاه او را ازکوه به زیر انداخت .

هوشنگ دهقانی بود درعین سلطنت داری.او روزی سوی کوه گذر می کرد،از دورماری بدید،سنگی برداشت تا به مار بزند سنگ برجست وبربالای سنگی گران برآمد.هردوسنگ بشکست وازآن فروغی پدید آمد.مارکشته نشد ولیکن آتش بر هوشنگ پدیدار گشت .آنگاه هوشنگ یزدان را بستود وآتش راقبله ساخت وگفت این فروغی ایزدی است باید آنرا پرستید.وجشن سده را برپا کردوتاج شاهی برسر نهاد.دوشهر را بنا نهاد .یکی شهر بابل در عراق وآن دیگری را سوس نامید در خوزستان.و شهر ری بساخت و پس از شهر دباوند پایگاه کیومرث، دومین پایگاه شاهی خود در ایران کرد.وهفت اقلیم به نام اوست. ودر پادشاهی فرمان حق یافت.

هوشنگ از سیامک وفراوک زاده شد .وگویندهوشنگ پسر سیامک ومیشی نبیره کیومرث بود.او هنوز کودک بود که پدرش سیامک در جنگ با دیوان کشته شد وکیومرث بخواست که هوشنگ کین سیامک باز ستاند وهوشنگ با عموزادگان خود به جنگ دیوان شد وبسیاری را به هلاکت رساند وبسیاری را به اسارت گرفت.ودیو سیاه را سراپای بردوال کشید وسر او ببرید وچرم برتن او بدرید.

هوشنگ جهان را آباد کرد ونام نیک گذاشت پس بمرد.برایش استودان ساختند.

 

                                           طهمورث

چون در جنگ دیوان ومتمردان بود او را دیو بند وزین آوند گویند.دوستدار دانش وچون جدش هوشنگ ،هوشمند وعادل بود.وآیین طهمورثی شهره بود.وچنان از بدی پاک بود که فره ایزدی داشت. در روزگار او بوذاسب /بودا/در هند ظهور کرد. بعضی گویند او دین صابیان را از بوذاسپ پذیرفت وزنار بست وآفتاب پرستید وگویند او اول بت پرست در روزگار بود وچوب را خوب می تراشید وآن را می پرستید.وگویند او فرمانبر خدا بود. روزه گرفتن را برای دارایان واجب کرد و به این دلیل بودکه فقرا در مضیقه بودند وتوانگران روزی یک بارغذا نمی خوردند وآیین روزه گرامی داشتند وغذای خود به فقرا می دادند .سرزمین پارس را او بنا کرد. ونام یکی  از ده پسر خود که بدین نام بود بر آن نهاد.

او ابلیس را مرکب خویش کردواین بدان معنی است که او بر ابلیس غلبه کرد و به افسون گرفت ودیوان انجمن کردند تا تاج وفره از او بستانند ولی طهمورث بر آنان نیز غالب گشت ونوشتن وخواندن از دیوانی آموخت که در بندش بودند و او به آنها ترحم ورزیده بود.در نگار خانه ها که صورت او نگارند،ابلیس در زیر ران او نقش کنند و طهمورث او را زین بسته و سواری می دهد.

من پسر هوشنگ شاه،جهاندار طهمورث دیو بندم وطلسمی ساخته ام این چنین.از کردار من عبرت گیر و دل در گرو این جهان سپنجی مبند و یزدان را به یاد دار. واین لوح به سی خط زرنگار درآوردم به وقت مرگ چون رسید.

 

                                           جمشید

خورشید.خورشیدچهر. یم .جم شید.جم:قمر وماه.شید:حسن صورت یا روشن وروشنایی او را گویند.او اولین بودکه زر وسیم را از کان و کوه بیرون آورد.وبفرمود تا زر را چون قرصه آفتاب گرد کردند وبه هر دو روی،صورت آفتاب مهرنهادند وگفتند که این کدخدای مردمان است بر زمین ،همچون که ماه بر همه آسمان.وگفته اند که او خود سلیمان  است از فرزندان آدم نبی. آبتین پدر فریدون فرزند جمشید است.شهرناز وارنواز خواهران جمشیدند وگویند آن دو دختران اویند.

 

چون در روز نوروز جمشید از جنگ دیوان باز آمد،غنیمت فراوان برتخت خویش انبار کرد تا هرکس ببیند.پس آفتاب از روزن برآن جواهر و زر افتاد وهمه روشنایی بدیدند.بدین سبب او را شید نامیدند.                                                                                             

جمشید چون خواست به آذربایجان داخل شود، بر سریری از زر نشست ومردم به دوش خود آن تخت را می بردند وچون پرتو آفتاب برآن تخت بتابید ومردم آنرا بدیدند،این روز را جشن گرفتند.

جمشید مردم را به چهار طبقه تقسیم کرد:دانایان. جنگجویان.پیشه وران.خدمتکارن.وهریک را بگفت که سر در کار خود داشته وتعرضی به دیگری نکند. شهریاران و دانایان و روحانیون از طبقه بالاتر بودند. 

جمشید نوروز را عید فیروز خواند و جشن گرفت.ودر روز هرمز که روز نخستین از فروردین ماه نامید ارابه/گردونه/ایی از بلور یا آبگینه را بفرمود تا ساختند وشیاطین ودیوان را که در بند کرده بود  خواست که آن را بردوش گیرند وبین آسمان وزمین بالا برند ویک روزه از دباوند/دماوند/ تا بابل او را بردند و مردم چون تخت جمشید وشگفتی او بدیدند ،خوشی کردند وروز ششم از فروردین جمشید به مردم خبر داد که اورمزد روش وی در پادشاهی پسندیده وپادشی به وی داده است ومردم از سرما وگرما وازبیماری ومرگ در امان خواهند بود.وابلیس که برکت از مردم برده وقحطی آورده بود دراین کار جمشید ناکام ماند.

در دوران پادشاهی  به عزت سلطنت کرد ولی دیو به او راه یافت.و او راگمراه کرد.و او بر فره ایزدی وقدرتی که داشت سرکشی کرد وخود را خدا خواند و اینهمه بدان سبب است که اهریمن او را افسون قدرت کرد.اهریمن روزی بر جمشید شد وگفت تو کیستی؟وجمشید گفت یکی ام از آدمیان .پس اوگفت تو کیستی ؟! اهریمن گفتش من فرشته ام در آسمانها واین درست نیست که تو از آدمی باشی.چون تو آدمی رااز مرگ وبیماری وفقر وسرما وگرما نجات دادی .تو اگر آدمی بودی می مردی. تو از آسمان آمدی وآدمی را نجات بخشیدی وکسی نیستی چون خدا . وتو همه کارها راست کردی وبه آسمان باز می گردی. اکنون چندی است که تو خود فراموش کردی ومن آمده ام تا خدای که توباشی برحقت کنم وبه آسمان برگردی و برزمین نیز خدایی کنی ومردم به پرستش خویش خوانی. جمشید که گفتار ابلیس در دل کار آمد بانگ داد تا که من خدای آسمانها وزمینم.به زمین آمده ام تا کارشما مردم راست کنم ودردمندی ومرگ از شما برداشتم پس پرستش کنید مرا که من خدایتانم.پس از صورت خویش نگاره ها ساخت وبه پنج گوشه جهان فرستاد وخواست که ستایشش کنند وگفت هرکه نکند غضب بر منش خیره گردد ودرآتش بسوزانمش.وبه همه شهرها چنین نامه داد. بسیار کس به اویش گرویدند وهرکس عصیان کرد در آتشش افکند و بسوزاند.

ابلیس این بار بر او غالب گشت. اویش که روزی به تحقیر درآمده و ارابه ران جمشید بود فتنه همی خواست کردی و شد.

پس اورمزد آگاه بر کون ومکان، این بدید وبر جمشید که کفر آورد ، نعمت به زوال افکند واز او فره ایزدی که حامیش بود، باز ستاند وچون جمشید کافر شد ومنیت ورزید، ستمکار شد  و ابلیس را زین فتنه خوش آمد.نفس جمشید را یاری می داد . پس مقام جمشید از فرط ظلم از رونق اوفتاد. وبیوراسب /ضحاک/ بر او غلبه کرد وجمشید سالها از دست ضحاک فراری گشت تا جان به در برد.جمشید به زابلستان شد وضحاک در پی اش واو درهند وچین شد وضحاک در پی اش تا یکصد سال چنین گذشت . ضحاک در چین به واسطه دیوان سر او به زیر اره آورد و اورا بکشت وتخت شاهی از جمشید بگرفت.

جمشید .افراسیاب کیکاوس ومهر از انوشگان وبی مرگان بودند که درباره این وجه از شخصیتهای اساطیری در فصل بعد توضیح خواهم داد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 22:22  توسط محمدشبانپور | 

 

بار اول که نام اساطیر را شنیدم  به درستی نمی فهمیدم که این کلمه به چه معنی است وچقدر برایم سخت بود تا به زبان بیاورمش. ولی کنجکاوی موهومی از این کلمه درمن بوجود آمد که مربوط به دورانی می شد که درس تاریخ وادبیات را در دبستان به یک اندازه دوست داشتم  .همیشه روخوانی درس تاریخ درکلاس بعهده من بود ومن با رسائی و غرور خاصی سعی میکردم تمامی سطور درس را بخوانم وبیشتر مواقع حتی از خود درس چیزی را یاد نمی گرفتم .ولی به تکرار به کلمه اساطیر برخورده بودم که مفهومش را تا مدتها نمی دانستم تا اینکه وقتی وارد هنرستان شدم وعلاقه به فیلم وبعد آموزش فیلمسازی مرا براین داشت که تا حدی جستجوی خود را در به دست اوردن پاسخ سوالات اطرافم شروع کنم .به ادبیات علاقه بیشتری پیدا کردم وکم کم با گذراندن دوره هنرستان وآشنا شدن با شاخه های ادبی وهنری با موضوعات مختلفی روبرو شدم که از جمله آنها اسطوره وافسانه وفرهنگ ومردم شناسی بود.پس از ورود به دانشکده وعبور از گذرگاهای تاریک وسردرگم زندگی وروبرو شدن با مشکلات زیاد زندگی ،اندیشیدن برایم معنی تازه ای  یافت .تمام دغدغه ام مطالعه ومیل به بیشتر دانستن بود و درکنار سراشیبی های زیادی که در آنها قرار داشتم تنها راه نجات خود را در اراده قوی  جهت رسیدن و میل به خواسته همیشگی ام یعنی جستجو گری برای کشف حقیقت  یافتم وبر این شدم که به همان سوالات بی پاسخ دوران کودکی ام پاسخ درست تری بدهم. اگرچه هنوز خود را در ابتدای راه می بینم ولی می خواهم از تلاش دراین راه کم نگذارم وپژوهش را لازمه موفقیت ورسیدن دیدم.من با ساخت دو فیلم نیمه بلند مسافر خورشید در تابستان 82 وآرایش زمین دربهار85 درتلاش بودم تا با مفاهیم ارزشی پیرامون هویت .حقیقت .فرهنگ وآیین وباورهای مردم شناختی کلنجار بروم وبا تاریخ .اسطوره وافسانه وفرهنگ عامه پیوند بخورم وچالشی که در حوزه اندیشه از سالهای گذشته در ذهنم وجود داشته ودارد، را بازتاب دهم .

قبل ازساخت دوفیلم یاد شده چند تجربه ناتمام درطی سالهای هنرستان را در کارهای خود دارم که به خودی خود شیرینی وتلخی نام تجربه را هنوز باخود دارند .

درمورد کارهای انجام شده وکارهای آتی در مطالب آینده بیشتر می نویسم. واین روزها در حال جمع آوری مطالب پژوهشی خود وکد بندی آنها هستم.

آنچنان شیفته خود مطرح کردن در این دوره از بهار زندگی نیستم .به قول دوستی سر در لاک خود دارم .ولی باید بگویم پژوهش در زمیه ادبیات ،هنر و فرهنگ مرا به شناختی دیگر از خودم رسانده است  به حدی که کمتر سرو صدا وبوق کرنا دارم وهر چه هست به تحقق رسیدن آمال وخواسته هایست که سالها بنا به دلایلی ناکام مانده است.

از کسانیکه مرا در نگارش واحیای هرچه بیشتر موضوعات وعناوین ارزشمند وفرهنگ ساز یاری داده اند سپاس گذارم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:4  توسط محمدشبانپور | 

                 ابعاد مختلف شخصیتهای اساطیری

اسطوره های ایرانی:کیومرث پیشدادی هستم.

 

به من؛ کیومرث/کیومرد/شیومرث/ گیومرث هم گفته اند وچند ترکیب ازاین دست وهمه بدان سبب است که هرکس با نگاشته های خود سعی بر شناسائی من که اولین آدمیان باشم ،داشته است.وبه احترام نخستین انسان بودن نیز، پارسیان لقب نخستین پادشاه را هم به من داده اند/گل شاه:پادشاه بزرگ.گل شاه:زیرا که از گل آفریده شده/  .من نخستین زنده ی گویای مرگ پذیرم. یعنی انسان ومخلوق برترم.

نگاشته هایی از پیشینان است که مرا فرزند آدم و دومین انسانها یاد می کند.سیامک اولین فرزندم رادر جنگ با دیوان از دست دادم واز پس او مرا فرزند با ادب و با هوش وافر بود که هوشنگ نامش نهادم وبعضی نگاشته اند که او فرزند سیامک فرزند من بود. خداوند مرا اول انسان وگاو را اول حیوان آفرید.خداوند چون در کار اهریمن حیران شد پیشانی اش عرق کرد و عرق پیشانی اش را مسح کرد وبه کناری ریخت ومن از عرق جبین خداوندم.تیر وکمان را ساختم.اسب را زین کردم وبه کار گرفتم.وامنیت همه سرزمین خویش را به دست گرفتم وبه هزار سال عمر،سی سال پادشاهی کردم.و اولینم در گفتار به زبان پارسی وقلم به اول بار  برای نوشتن دردست گرفتم وتمدن آوردم.وسال به دوازده بخش کردم/فرودین.اردیبهشت.خرداد.تیر.امرداد.شهریور.مهر.آبان.آذر.دی بهمن.اسفندارمذ/نوروز را روز نخست نامیدم .در روز آیین سده چون زادگان من به سد تن شدند یکی را از خود برگزیدم برای پادشاهی وآیین پادشاهی وتخت وتاج به تمامی رساندم.آیین سوگواری آوردم به مرگ فرزندم سیامک وبه یک سال بر پا کردم .لشکر به زاری وگریستن بر آمدند و با مرغان وددان وجانوران به کوه شدند تا سروش بر آمد به پیغامی که ازاین بیش مخروشید .کیومرث سپاه برکش وکین فرزند از دیو بدکنش باز خواه واین بود نخستین کین خواهی از سر ظلم وبیداد.

بنای شهر وقلعه ها نخست من کردم به دوشهر آباد که دباوند(دماوند) واصطخر و آخری بلخ(بل اخ لی)بود.و هوشنگ بابل و سوس بنا همی کرد.

ازپشت من که بر خاک افتاد و به وقت مردنم که رسید قطره ای بر زمین فرو شد و دو بوته ریباس رویید و در آخر ماه نهم اعضایی بر آن دو شاخه رویید وبا هم انس گرفتند و مشی ومشیانه بر زمین شدند که فرزندان منند واز آن دو که خواهر وبرادرند چون زوج شدند، سیامک برآمد.وقتی او تن برهنه با دیوان در آمیخت جهان تا پیش از آن جور وستم از بدکنشان به خود ندیده بود. سیامک خوبروی نامجو به دست خروزان دیو اهریمن خوی به خاک افتاد و زیر پای همان جهانی که به کام او بود و از ظلم وبیداد به دور لگد مال شد.

مشی ومشیانه.ماری وماریانه.بشنک.سیامک.هوشنگ.هرمس.بیوراسب

وهکرت.زک و زای از نوادگان و نبیرگان منند.

من به نگاشت ومبنای کتاب آبستا«اوستا»4182 سال و10 ماه و 19روز تا

پادشاهی یزدگرد ساسانی، پیشتر آمده ام.

مرگ من معادله غریبی است بین اورمزد واهریمن.چون بدکنشی پسر اهریمن که خروزه نامی است با منش که کیومرثم بالا گرفت و او در همه حال در اندیشه کشتن من بود پس من اورا بکشتمی تا جهان از این دیو سیاه خلاصی یابد.ولی اهریمن به کین وخون خواهی پسر نزد اورمزد شکایت آورد وطالب حفظ واجرای عهدش با اورمزد بود.پس اورمزد از من مرگ همی خواستی وفرجام همه هستی وگیتی به من نشان دادی ومن که کیومرثم چون امور گیتی اینش بدیدم به خواسته دادار دانا مرگ را به اشتیاق پذیرفتمی واهریمن همچون شعله برافروخت که من نزد اورمزد نیک جایگاه بیافتمی وفروزندگی وجاودانگی از من شد وچون اهریمن این بدید رشک بسیار برد.

من، کیومرث اولینم به اندیشه ی انسان نخستین که اینش پندار است. گفته ها به زبان اسطوره می گوید و لوح اساطیر برای شما بازکردم که نیک خود از منید.

منابع:فرهنگ اساطیری وحماسی ایران ج1دکتر مهین دخت صدیقیان

            جوامع الحکایات محمد عوفی تصحیح دکتر جعفر شعار

            دست نوشته های محمد شبانپور

ادامه مطالب درباره کیومرث در دست تنظیم می باشد .ازاینکه آشفته بود به حساب نیاورید.سپاس.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:24  توسط محمدشبانپور | 

چرا؟...

مدرسه ایی زیر فشار توامان بیل مکانیکی تبدیل به ویرانه ایی شد که ویرانه هایش چیزی کمتر از زلزله  بم نبود .آوار این مدرسه ،آوار خاطرات کودکی ام بود.چند روزی بر پشت بام خانه پدری که مشرف به حیاط مدرسه دوران ابتدایی ام  می باشد اوج و فرود بیرحمانه و لرزه آور بیل مکانیکی را نظاره گر بودم و تمامی خاطره اولین روزی که با ذوق وشوق به اتفاق مادرم (مشوق همیشگی من در یادگیری علم ومعرفت)پا به این مدرسه گذاشتم ، از جلو چشمانم می گذشت و من ناچیز ونا توان  آن زمان ، همه چیز را برای توانستن دراین مکان مقدس آموختم ومن که همیشه در زندگی فکر می کردم تمام وکمال به قدرتی ازراه علم وسواد رسیده ام ، ناگهان خودم را در برابر این تخریب هیچ دیدم و حتی قادر نبودم که صدای اعتراض نهفته در وجودم را در هیاهو ی بیل مکانیکی و صدای آوارناشی از فرو ریختن بر و باروی این بنای ارزشمند که روزی چون دژی محکم کودکان دیروز را در برمی گرفت فریاد زنم ودریغ از فریاد چون دراین غوغا فریاد رسی نبود.تمام لحظات خوش 5 سال ابتدایی را در چشم بهم زدن در آوار آجر وخشت گم کردم. وحشت ویرانی .گرد و غبار معللق درهوا، سوسوی چشم برای جستجوی تخته سیاه کلاس اول که بالای آن نوشته شده بود آب .آباد. باد.جستجوی نیمکت شاگرداولیهای کلاس دوم.جستجوی دیوار انتهای کلاس سوم برای تکیه دادن وتنبیه و سرپایی نگهداشتن شاگرد متقلب درس دیکته . چوب وفلک آویزان به چوب لباسی شکسته در کلاس چهارم .وکلاس پنجم که در نبود مدیر وناظم مدرسه هیچ فرقی با دفتر مدرسه نداشت وهمه برای خودمان رئیس مدرسه بودیم وریاست میکردیم .وبگویم از دفتر مدرسه که پشت شیشه مشرف به حیاطش هیچوقت چشم ناظم از بچه ها دور نمی شد و با چوب تراشیده درخت انار در دستش در همه مان رعب و وحشت تنبیه شدن  را به یادگار گذاشت وما سرود یار دبستانی را آن طور که آنها می خواستند زیر لب زمزمه می کردیم. هرچه بود حالا بیست سال از آخرین وداع با محیط مدرسه ابتدایی برمن گذشته است .ولی هنوزقلم وکاغذ با من عهدی دیرین دارد .دلم می خواهد از همه خاطرات دوران مدرسه ابتدایی بنویسم ولی با دیدن انهدام  بی موقع ودرست در وسط سال تحصیلی ،دلم ناخواسته می گیرد.

سکوت ناشی از تخریب وبی دفاعی وتسلیم این پایگاه نخست اندیشه مرا بی تاب کرده .کسی نمی داند که چرا یک مدرسه باید تخریب شود وکسانیکه می دانند حاضر به پاسخ دادن به سوال کودک دیروز نیستند.فقط زمزمه هایی از اطرافیان می رسد که قرار است به زودی یکی از ساختمان های خوابگاه دانشجویی دانشگاه آزاد دراین جا وبه جای مدرسه بنا شود !..واقعا که... من به شخصه متحییر ماندم.شما را نمی دانم

فکر می کنید دیوار اگر پی نداشته باشد در جای خود خواهد ایستاد؟. شاید در عصر علم وفناوری و دنیای اتمی امروز این امر امکان پذیر باشد.                              آینده را کودکانی می سازند که کلاسهای درسشان در روستا ها تعطیل شده وتبدیل به طویله گوسفندان شده ویا پناهگاه امن برای گرگ و سایردرندگان حیات وحش!. ودر شهرها ،آینده راکودکانی می سازندکه در دهه گذشته به دلیل کنترل جمعیت وهشدارهای بهداشت خانواده وشعار فرزند کمتر ،زندگی بهتر  وگرفتاریهای نسل متجددامروزی تعدادشان هر روز کمتر وکمتر شده است!.آینده را کودکانی می سازند که پدران ومادرانشان به دست خود اصالتهای فرهنگی خود را زیر سوال برده اند،وتبدیل به سوداگرانی شده اند که دیروز در حیاط های بزرگ مدارس بدنبال هم می دویدند وامروز چشم ندارند ببینند که یک متر مربع از مساحت زمین یک مدرسه روی این کره خاکی پهناور خالی بیافتد ودر طمع ایجاد سازه های بلند برای اهداف سودجویانه وتجاری ودلالانه شان نقشه ها وطرحها در سر می پرورانند.                                                                                  به یاد دارین وقتی زنگ استراحت می خورد گچهای رنگی پای تخته سیاه را که برای حل مسائل درسی ویا دست به سر کردن معلم که گچ نداریم یعنی حل مسئله برای جلسه بعدی وآنها را در جیبهای خود پنهان می کردیم و روی زمین حیاط مدرسه خانه های شش تایی و نه تایی می کشیدیم وبازی می کردیم.به یاد دارین سرود یار دبستانی من...  وچقدر این سرود را برایمان جوری که خودشان می خواستند معنی می کردند.وامروز آنرا به معنای واقعی اش می فهمیم واین سوال هنوز باقی است که چرا؟... وهزاران چرای دیگر که پدر ومادرانمان ،مدرسه رابهترین جای به جواب رسیدنش برایمان در نظر داشتند ولی هر چه بیشتر با مدرسه آشنا شدیم چرا جایش را به چرای بعدی داد وما تکرار نجوای چرا را در خود باور کردیم بی آنکه بفهمیم چرا به درستی به همه چرا هایمان پاسخی داده نمی شود....دیگر ترسی از بابت پاسخهای نیافته برای چراهیمان ندارم.ترس من از نابودی ساختمان مدرسه وقفی ویاد بود شادروان بهرام ایزدی نیست که تا چند روز پیش به نام این مرد فرهنگ دوست تابلو وساختمانی برافراشته داشت .وحتی ازاین ترسی به دل راه نخواهم داد که طبق زمزمه های  به گوش رسیده دیگر ، قرار است مدرسه وقفی ویادبود شهربانو همسر بهرام ایزدی که تقریبا همجوار آن دیگری است وبه نام شهربانو ثبت شده تا دوسال دیگر تنها به دلیل کم شدن آمار دانش آموز دخترتخریب وبه ساختمانی با اهداف دیگر تبدیل شود.                                                                          ترس من از این است که چرا باید نام مردان وزنانی که سالها برروی آثار موقوفی خودشان ثبت بوده در طرحهای جدید به دست مدعیان احیای فرهنگ وآموزش برای  همیشه فراموش شود وکسی یادی از آنها نکند و واقعا چرا؟.چه کسی پاسخ چرا ها را به درستی می داند؟!...

نظرشما:

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:42  توسط محمدشبانپور |